به خوابم می آید
گاهی
همچون طوفانی سهمگین و گاهی چون نسیمی دلنواز
اما اکنون
من از جنگل گذشتم ، ماههاست که گذشتم.
برچسب: پایان,
نویسنده: پرنیا سلیمانی
بیهوشی ...
درست یک هفته بعد از عمل من ، خاطره خوب ، اشتباه من ، مولانا ، عبرت من ، سعدی ، ساعتهای طولانی ، سرزنش ، فیلم HER ، سه تار یا گیتار ، کنجکاوی ، فریاد ، رانندگی ، زیر آفتاب و کلی واژه دیگه که یادآور یه روز مهم برای من بود .
یه سفر خوب با یه دنیا گرما، گرمای عشق و گرمای روز.
خیلی بهمون خوش گذشت. و این نقطه عطفی بود.
دوستت دارم.
برچسب:
نویسنده: پرنیا سلیمانی
چه روزهای خوب و پر از تردیدی؟

برچسب: زدگی,
نویسنده: پرنیا سلیمانی
وقتی برف میاد ، مخصوصا شب، یه سکوت عجیبی محیط رو فرامیگیره ، صداها سنگین میشن ، همه چیز آهسته تر میشه ، آروم و یواش و تو همش دوست داری گوش بدی تا حرف بزنی ، در سکوتی عجیب مثل برف ، بی صدا ، در دل شب
زمستان ، وحشت است ، آدمی در تاریکی این وحشت چنگ می زند.
یلدا که رفت ، خورشید ، دیرتر طلوع می کند ، خستگی دردناکی در تمامی اندامم رشد می کند ، بیدار می کند تمام خوابهای زمستانی ام را ، تمام کم خوابی های طول عمرم را ، فکر می کنم به این تنِ تنها ، مغشوشاتی در ذهن پر از تاریکی ام روشن می شود ، پر از نور ، آنقدر روشن که کور می شوم .
برچسب:
نویسنده: پرنیا سلیمانی
اما
گذشته ...
برچسب: گذشته,
نویسنده: پرنیا سلیمانی
کوره راههایی ست
برای رهروان.
عباس کیارستمی
برچسب: جمعه,
نویسنده: پرنیا سلیمانی